تحقيق درباره جهان و چگونگي آغاز آن تا يك قرن اخير از شاخه-هاي فلسفه محسوب مي شد و فقط در همين اواخر بود كه رنگ و بوي علمي و اثبات گرا به خود گرفته و مستند شده. در واقع امروز زدن هر حرفي در اين باره نيازمند دليل و مدرك علمي، قابل مشاهده و منطقي است. اما در گذشته اين چنين نبوده است.
ارسطو و غالب فلاسفه بزرگ يونان دل خوشي از نظريه خلقت نداشته اند؛ چرا كه پاي الوهيت را به ميان مي كشيد و طعم و بوي دخالت الهي در آن فراوان ديده مي شد؛ بنابراين ايشان معتقد بودند نوع بشر و جهان پيرامون او وجود داشته و تا ابد هم باقي خواهد ماند.
اما در اينجا پرسشي مطرح ميشود كه :
چرا نوع بشر به تناسب طول مدت وجودش به حد اعلاي پيشرفت تمدن نرسيده است؟
پيشينيان در پاسخ به اين پرسش چنين اظهار داشتند كه علت عدم ترقي تمدن بشري به تناسب طول مدت وجودش ،وجود سيلها و بلاياي طبيعيي از اين قبيل بوده است كه مكرراً وي را به آغاز تمدن هدايت مي-كرده است و بشر مجبور بوده همه چيز را از صفر شروع كند.
از چنين نظرياتي اين گونه بر مي آيد كه فلاسفه باستان جهان را آن گونه كه دوست داشتند فرض مي كردند، اما اين به هيچ وجه به اين معني نيست كه آنان مردماني بي خرد بودند؛ در واقع نظريات آنان در زمان خود
جزو پيشرفته ترين و قابل قبول ترين نظريات محسوب مي شد ،چرا كه نظريات آنها بنا بر مشاهدات بسيار اندك آنان از جهان هستي بود و آنها اين نظريات را بدون هيچ گونه پيش زمينه ذهني ارائه مي كردند ،پس اين نظريات اصلاً از آنان بعيد نيست.![]()
كمي به امروز نزديكتر مي شويم ،تقريباً بعد از ميلاد مسيح جهان چنين تصور مي شد كه زمان بدون هيچ گونه توجه و اعتنائي به فضا و ماده به جلو پيش مي رفت .چنين نظريه اي اشكالات علمي - فلسفي بسياري به دنبال داشت .يكي از آنها را كشيشي به نام آگوستين پاك مطرح ساخت، او آغازي براي جهان قائل بود، دليل او هم براي اين گفته عدم ترقي تمدن بشري تا حد اعلاي خود بود. او همچنين پرسشي بسيار جدي و مهم مطرح ساخت و آن اين بود :
اين سوالي اساسي بود ولي كسي به شوخي پاسخ داد: دوزخ را براي فضولان آماده مي كرد!![]()
آگوستين معتقد بود كه خداوند پيش از آفرينش جهان اصلاً چيزي نيافريده بود .در واقع انديشه هاي وي به فيزيك امروزي بسيار نزديك بود.![]()
به زمان بعد از نيوتن مي آييم ،در آن زمان تا پا به عرصه گذاشتن انيشتين، هنوز هم زمان مستقل از جهان ماده تصور مي شد. در آن زمان فيلسوفان بسياري درباره جهان نظر مي دادند .امانوئل كانت آلماني يكي از آنها بود. او دو نظريه مطرح آن زمان در باره جهان ؛يعني يكي نظريه حالت پايا يا نامتناهي بودن جهان و ديگري نظريه محدود و متناهي بودن جهان را از بعد فلسفي مورد نقد و بررسي قرار داد. او اين نقد و بررسي را در كتاب خود با نام سنجش خرد ناب به چاپ رسانيد:
در جهان نيوتني كه زمان مستقل از هر چيزي به جلو پيش مي رود
پرسشهايي مطرح مي شود :
اگر جهان به راستي آفريده شده است، دليل اين انتظار بسيار طولاني و بي پايان چه بوده است؟ از سوي ديگر اگر جهان همواره وجود داشته چرا طبق اصول ترموديناميك و بر اساس اصل تعادل گرمايي هر آنچه در جهان وجود دارد به ترازمندي و تعادل گرمايي نرسيده است و همه چيز دماي يكساني ندارد؟ و همچنين چرا تاريخ تا كنون به پايان نرسيده است و هر آنچه قرار بود اتفاق بيافتد ،اتفاق نافتاده است؟
به نظر كانت دلايلي كه براي با آغاز بودن جهان وجود دارد با دلايلي كه براي نا متناهي بودن جهان وجود دارد، يكسان است . به نظر وي اين تناقض راه حلي نداشت براي همين هم آنها را به همين صورت باقي گذاشت و اين تناقضات را نا همساني خرد ناب ناميد. ![]()
هاينريخ اولبرس آلماني هم مانند كانت در باره جهان نظريه مي داد. با اين تفاوت كه او به متناهي بودن جهان اعتقاد داشت و اشكالات جدي را عليه نا متناهي و بي آغاز بودن جهان مطرح ساخت .بخشي از اشكالات او چنين است:
چرا وقتي شبها به آسمان نگاه مي كنيم آسمان بسيار روشن نيست ،اگر جهان به راستي جهاني ايستا است پس هر خط بصري بايد به يك ستاره ختم شود .يعني به هر نقطه از آسمان كه نگاه مي كنيم بايد ستاره اي را ببينيم .دليل ضد و نقيض اولبرس اين بود كه نور ستارگان دوردست احتمالاً در ميان ماده ميان ستاره اي سياه گير افتاده است و جذب مي شود. اما در اين صورت اين ماده در اثر جذب مداوم نور و انرژي آن قدر گرم مي شود كه به درجه التهاب مي رسد و مانند ستارگان نوراني مي شود و شروع به نور دهي مي كند. تنها راه اجتناب از اين مسئله اين است كه جهان و ستارگان به زماني متناهي تعلق داشته باشند كه د اين صورت يا ما-
-ده ميان ستاره اي جذب كننده هنوز گرم نشده است و يا تا كنون نور ستارگان دور دست به ما نرسيده است.![]()
البته چنين اعتراضاتي در زمان خود نيوتن هم به وي مطرح شده بود، اما كسي به آنها توجه نكرده بود از جمله خود نيوتن. در واقع مي توان گفت كه سرآمد اين اعتراضات ،اعتراض اولبرس بود.
اما در اين ميان نظر عامه مردم چيست؟
در آن زمان مردم نظريات چندان منطقي در باره جهان نداشتند؛ از زمين كروي روي دوش اطلس (يكي از خدايان يونان باستان) گرفته تا زمين صاف و تخت درون كاسه اي در دستان الهه هاي باستان. البته چنين نظرياتي اصلاً از مردم بعيد نيست ؛چرا كه آنان نه ذهن بازي داشتند، نه علم كافي داشتند و نه وقت كافي براي تفكر در باره اين مسئله را داشتند. چنين عقايدي حتي امروزه نيز در برخي مناطق جهان رايج است. ![]()
مي گويند وقتي كه دانشمند نام داري (كه گويا برتراندل راسل بوده) در مجمعي عمومي در باره ستاره شناسي سخن راني مي كرده است و شرح مي داد كه زمين و سيارات چگونه به دور خورشيد مي چرخند و خورشيد نيز چگونه به نوبه خود به دور مجموعه عظيم ستارگان كه كهكشان نام دارد مي چرخد. مي گويند در پايان سخن راني پيرزن كوتاه قدي كه در انتهاي سالن نشسته بود از جاي خود برخاست و گفت: "هرچه براي ما گفتيد چرند و مهمل است. جهان به راستي صاف و مسطح است و بر پشت لاك پشت عظيم الجثه اي تكيه دارد". آن دانشمند پيش از پاسخ لبخندي با معني زد و پرسيد:" آن لاك پشت روي چه ايستاده است ؟" پيرزن گفت:" شما جوان زيركي هستيد، خيلي زيرك، ليكن در سراسر زير آن لاك پشت هاي آبزي پا بر پشت يكديگر نهاده اند." ![]()
![]()